محمد بن على ظهيرى سمرقندى
190
سندباد نامه ( فارسى )
و خود به شغلى بيرون رفت . جوانمرد صندوقهاى كتاب در سراى او برد و بر طرفى بنهاد « 1 » . زن ميزبان ازو پرسيد كه در صندوقها « 2 » چه دارى و اين بضاعتها از كجا مىآرى و چه چيز است و بابت كجاست ؟ جوانمرد گفت : درين بارها ، كتب و دفترهاست . زن گفت : در آن كتب چه علمهاست ؟ مرد گفت : حيل و مكرهاى زنان و رنگ و نيرنگهاى ايشان « 3 » . زن تعجّب نمود و به استقصاتر پرسيد « 4 » . مرد احوال و قصّه شرح داد « 5 » . زن گفت : هر حيلتى كه در اوهام گنجد و در خاطر زنان آيد ، نبشته و آموختهاى ؟ مرد گفت : بلى . زن تبسّمى كرد و از سر آن سخن درگذشت و آغاز نهاد به دنبال چشم نگريستن « 6 » و كرشمه و غمزه كردن و به اتّفاق ، زن دلالى و جمالى داشت . جوانمرد را هوس او « 7 » در ربود و هر دو خرده در ميان نهادند و حجاب شرم از ميان برداشتند « 8 » و زمانى عشق باختند و چون وثاق خالى بود ، بيكجا درساختند « 9 » و خلوتى كردند و چون جماع به انجام رسيد و كار مباشرت تمام شد ، زن فريادى صعب كرد و گفت : المستغاث اى مسلمانان ازين ستمكار نابكار « 10 » . جوانمرد از دهشت آن حالت و خوف آن مقالت ، بيهوش بيفتاد . مردمان درآمدند و از وى پرسيدند كه ترا چه رسيد و موجب خروش و فرياد چه بود ؟ گفت : شوهر من ، هر روز غريبى گرسنه را مهمان آرد و بر من و خود و بال كند « 11 » تا از كمال مجاعت ، به التقام طعام ، اقتحامى نمايد « 12 » و لقمه زيادت از اندازه برگيرد تا در گلوش گيرد « 13 » و دران بميرد « 14 » . قوله تعالى : يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ 1 در حق او راست آيد « 15 » و اين مرد را اين ساعت ، استخوانى در مجراى حلق بماند و نزديك بود « 16 » كه هلاك شود . من بترسيدم
--> ( 1 ) . آتش : صندوق كتاب در ميان آورد و بر طرفى نهاد ( 2 ) . آتش : درين صندوق ( 3 ) . آتش : حيل و مكر زنان و رنگ و نيرنگ ايشان ( 4 ) . ازمير : بررسيد ( 5 ) . آتش : احوال را شرح داد ( 6 ) . آتش : نگرستن ( 7 ) . آتش : جوان هوس او ( 8 ) . آتش : و شرم و حجاب برداشتند ( 9 ) . آتش : خالى ماند ، تنگ خانه درساختند ( 10 ) . آتش : اى مردمان فرياد رسيد مرا ازين ستمكار تن خويش ( 11 ) . آتش : گمارد ( 12 ) . ازمير : و غايت مخمصت به التقام اقتحامى نمايد ( 13 ) . آتش : ماند ( 14 ) . آتش : « و دران بميرد » ندارد ( 15 ) . آتش : شود ( 16 ) . آتش : خواست